به خواب که میروم
بیدار که میشوم
بوی تو را میشنوم که جا مانده است.
همه جای این خانه،
عطر تو را میدهد،
و کل کوچه به رنگ خاک کف کفشهاییست که تو میپوشی.
همه جای این محله با تو تجربه شدهاند
و سراسر این شهر یادآور توست
همه جای این زندگی مال توست.
اگر
بخواهم با خودم و با تو روراست باشم
سخاوتمندانه
همه جای این زندگی را به نام تو میزنم
به غیر از
دردها و بغضها و اشکها.
و با اجازه شما
از لحظه های خوب
فقط
هرس برگهای زرد پیتوس قلبی روی شانه های شهر را
برای خودم بر میدارم.
شانه های شهر ...
خنده های تو ...
خواب خوب من!
برچسب:
نویسنده: کوروش شاکری