تا همین چند وقت پیش، بدنم را با خودم این طرف و آن طرف می کشیدم. حالا نیاز دارم روحم را هم کول کنم و با خودم ببرم. کجا بروم؟ نمیدانم. چطور بروم؟ ...؟ امروز سرکار نمیروم. من که همه زندگی را سرکار بوده ام، امروز را سرکار نمیروم.
از لحظه بیداری رنگها جلوی چشمم رژه میروند. زیاد هستند. بعضی ها کم رنگ اند. اما بعضی های پر رنگ تر. رژه رنگها: از تصویر صورتی ِخوشرنگ خنده که حالا مات و تار شده تا دریای آبی آرامشی که گم و گور شده. از سگ سیاه افسردگی که مثل یک رنگ زمینه همه رنگهای دیگر را به درون خودش میکشد تا خر زرد خودکشی که کم حجم است ولی توی چشم. مغزم انگار حوصله ندارد. حتی ناتوان است از اینکه بین رنگ بنفش و خاکستری برای از هم تشخیص دادن بغض و اشک، تصمیمی بگیرد. خسته و بی حوصله. من، جسمم، روحم، مغزم، ...
برچسب:
نویسنده: کوروش شاکری