خرید بک لینک

هوسِ قمارِ آخر

وقتی که شوق، امید، و هوس قمارِ آخر می شود آخرین داشته ات. وقتی که سخت وسوسه می شوی.

چشم در چشمِ آفتاب

من اگر فیلسوف بودم سطح پارادوکس‌ها را به مباحث نازلی مثل دعوای نهاد و عاملیت، تقابل کارآیی و عدالت، دوگانه اصالت وجود/ماهیت یا معمای مرغ و تخم مرغ و این قبیل اباطیل تقلیل نمی‌دادم [به قول آوانگاردها مساله را به این جور دعواها فرو نمی‌کاهیدم]. نه. دوگانه من چیز دیگری می‌شد. همه قصه و غصه تفلسف من می‌شد اینکه چه جور می‌شود هم دردت را به "او"یی که تنها همدرد توست بگویی تا به معجزه محبت و همدردی‌اش از دردت بکاهد و هم نگویی که ذره‌ای نگرانی به خاطر عزیزتر از جانش نیندازی. می‌شود؟ درست است اصلا؟ قاعده کدام است؟
من اگر فیلسوف بودم بیشترین حجم صادرات تشعشعات فلسفی‌ام را موکول می‌کردم به بعد از ظهری معتدل از روزهای آخر زمستان که سرما سوز ندارد و می‌توان با آفتابِ مهربان شده چشم در چشم شد؛ روی یکی از این نیمکتهای بدون پشتی در گوشه‌ای دنج در پارکی درست وسط شهر. جایی که یک نفر از مردی بگوید که عاشقش کرده است.
من اگر فیلسوف بودم، فیلسوف کمیابی بودم. یک فیلسوف هپلی با عقاید یک دلقک. شاید هم یک دلقک با عقاید فلسفی. 

برچسب: نویسنده: کوروش شاکری تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 23:50

صفحه بندی