خرید بک لینک

این قسمتش را دقیق یادم می آید. زنگ زده بودم. برداشتی و با عتاب زیاد گفتی: «برای چی زنگ زدی؟ مگه نگفتم زنگ نزن»! پر از غیظ. توی همان حالت خواب، غم سنگینی نشست به سینه ام. بیدار شدم. غلتی زدم دوباره خوابم برد. این بار تو زنگ زده بودی. مهربانتر و آشناتر. میخواستی برای افطار یا یک چیزی مثل آن دعوتم کنی به خانه تان. توی همان حالت خواب حالم بهتر شد. باز بیدار شدم.

برچسب: نویسنده: کوروش شاکری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 6:13

صفحه بندی